زر نبرم خبر برم
با آدم‌ها ۲

مدیر سر پیک شرکتش داد می‌کشید: 

من اگر تو کاری کنی که من رو زیر سوال ببره مثل آب خوردن می‌گم خوش اومدی؟ برو.

می‌گفت و احساس قدرت می‌کرد.

 دیگران اما پشت صدای بلندش ضعف مدیری رو می‌شنیدن که کم‌کاری یک پیک می‌تونه جایگاهش رو به خطر بندازه. 

پيام هاي ديگران ()        link        ٤ خرداد ۱۳٩٦ - بهنام (ابومجد)

فرمان دوازدهم

اگر عادت زشتی داری که ترک کردنش برایت سخت است،

 دست کم بهش افتخار نکن. 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٦ - بهنام (ابومجد)

نقش‌های کودکانه

گفتم تو را به عشق قسم می‌دهم، نرو      گفتی که عشق حرف بزرگی برای ماست

خط‌های کودکانه‌ی رنگی عزیز هست        اما نه درخور بوم‌ست و موزه‌هاست

گفتی و بار بسته، غمت جاگذاشتی           دل، کودکی یتیم که با غصه آشناست

با هفت رنگ مدادش به دست رفت           دستش به هر در و دیوار تا رساند 

آنقدر خط کشید بهم بافت آن خطوط        تا یک وجب سپید به دیوارها نماند

پيام هاي ديگران ()        link        ٢ اردیبهشت ۱۳٩٦ - بهنام (ابومجد)

فرمان یازدهم

هیچ‌گاه از بیان سلیقه‌ات خجالت نکش،

گرچه با پسند دیگران خیلی فاصله داشته باشد.

سلیقه‌های ناهمگون بودند

که دنیا را از یکنواختی نجات دادند. 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٩ فروردین ۱۳٩٦ - بهنام (ابومجد)

شب عید

در شهر من 

شادی و غم، هر دو را گم کرده‌اند. 

جایی که شب عید 

شلوغترین خیابانش

خیابان منتهی به گورستان است.

پيام هاي ديگران ()        link        ٢ فروردین ۱۳٩٦ - بهنام (ابومجد)

می‌روم ز خاطرت

می‌روم ز خاطرت، در عبور سال‌ها
محو می‌شود صدام، پشت قیل و قال‌ها
ماندنی نبود و نیست، رد پای روی برف
خوب می‌شناسم این، مرگ‌ها زوال‌ها
ما عبور می‌کنیم از کنار یکدگر
مست روز‌های خوش، خسته از جدال‌ها
سست بوده‌ام و دیر، زود می‌روی و دور
شاد و نیک می‌رسی، بی‌خیال کال‌ها

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٠ اسفند ۱۳٩٥ - بهنام (ابومجد)

سه جادوگر

سه جادوگر سر نفرین کردن آدم‌ها شرط‌بندی کردند. 

یک ماه بعد قربانی اول خودش را از صخره‌ای بلند پرت کرد. جادوگر پیروز با سرخوشی به حریفانش گفت: " نفرینش کرده بودم حرف‌هایی که دیگران پشت سرش می‌گویند را بشنود. آدم سخت‌جانی بود که یک ماه دوام آورد." 

یک سال بعد قربانی دوم تمام خانواده‌اش را در خانه حبس کرد، خانه را آتش زد و خود را به سنگی بسته در رودخانه غرق کرد. جادوگر دوم گفت: "نفرین حقیقی باید قربانی را آنقدر ناامید کند که نه تنها خودش که همه‌ی عزیزانش را هم بکشد. تعجبی هم نداشت، وقتی نفرین شده بود انگیزه‌ی واقعی هر کس برای هر کاری را ببیند و بداند."

چند سال بعد دو جادوگر سراغ همکارشان رفتند تا پیروزی‌شان را بپذیرد. او آنها را پیش قربانی سوم برد. 

آدمی نگران و عصبی که مدام از جایی به جای دیگری می‌رفت، پای چشم‌هایش را بی‌خوابی سیاه کرده بود و موهایش را نگرانی دایمی ریخته بود. 

جادوگر سوم گفت: "برای دنیای آدم‌ها مرگ زودرس، حتی اگر همراه همه‌ی عزیزان باشد، نفرین نیست. رهایی‌ست. او آنقدر ناامید نیست که خودش را بکشد. پس زنده می‌‌ماند و هر روز برایش دوزخی جانفرساست، 

کسی که نفرین شده باشد دیگر هرگز نتواند به کسی اعتماد کند. 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٧ بهمن ۱۳٩٥ - بهنام (ابومجد)

فرمان دهم

به حرمت غم‌های حقیقی جهان،
غم بیهوده نخوریم.

پيام هاي ديگران ()        link        ٢٦ دی ۱۳٩٥ - بهنام (ابومجد)

تک‌روی

تنها ، کنار دریاچه روی سطح شیبدار ساحل راه می‌رفتم. 

کوله‌باری بیش از ظرفیت یک نفر روی دوشم بود و راه رفتن را سخت می‌کرد. 

مسیر، انتخاب خودم بود. 

از زیبایی‌هایش و از طراوت دلچسبش کیف می‌کردم. 

شیب به سمت دریاچه تند شد، و راه باریک. 

بی‌خیال گفتم: برای من بی‌خطره. 

میانه‌ی راه ترسیدم: نکنه زمین بخورم؟

خشکم زده بود. 

کسی توی سرم گفت: می‌افتی و همه می‌فهمند، تا تو باشی تک‌روی نکنی. 

به خودم گفتم: بگذار زمین بخورم، بار و بنه‌ام توی دریاچه غرق شود و همه بخندند.

زندگی 

بدون تک‌روی،

بدون انتخاب،

چنگی به دل نمی‌زند.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳ آذر ۱۳٩٥ - بهنام (ابومجد)

فرمان نهم

هرگز

برای هیچ بنده‌ای

بد

نخواه. 

پيام هاي ديگران ()        link        ٥ آبان ۱۳٩٥ - بهنام (ابومجد)

آخر هر دست

آخر هر دست

همان‌طور که لذت بردشان

و کارت‌های خوبشان را می‌بردند،

بیرون می‌رفتم. 

قدم می‌زدم.

و با شعله‌ی فندکی که فکر می‌کردند سیگارم را روشن می‌کنم،

آس‌های پنهان کرده‌ام را می‌سوزاندم.

زمزمه می‌کردم:

"کسی که برد را به هر قیمتی نمی‌خواهد

با شکست

دوستانه قدم می‌زند."

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٦ مهر ۱۳٩٥ - بهنام (ابومجد)

ترس انتخاب

بر سر هزارراهی ایستاده‌ای

مبهوت

کدام راه به نیکی می‌رسد؟

دست که دراز می‌کنی به سوی دلخوشی‌ها

دورتر می‌شوند

و چون رهایشان می‌کنی

پیش چشمانت صف می‌کشند.

می‌ترسی انتخاب کنی و پشیمان شوی

اما بیشتر می‌ترسی

انتخاب نکنی

و توده‌ای بی‌شکل و نامفهوم 

باقی بمانی. 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۸ شهریور ۱۳٩٥ - بهنام (ابومجد)

فرمان هشتم

شاید اگر قرار بود خداوند پیامبر دیگری در زمین برانگیزد

این بار اینگونه خطابش می‌کرد:

وای بر آنها که نفرت می‌پراکنند، 

از هر گروهی که باشند. 

پيام هاي ديگران ()        link        ٢٩ امرداد ۱۳٩٥ - بهنام (ابومجد)

تصویر کوتاه ۱

سوار از راه دور رسید. 

اسبش را جلوی میخانه بست. 

یالش را نوازش کرد و گفت: "خیلی خسته‌ام، باش تا لبی تر کنم." 

اسب نگاهش کرد تا داخل شد. 

رو به اسب کناریش گفت:

از این‌ همه راهی که آمده‌ام،

از همه‌ی این دویدن‌ها

سخت‌تر

تحمل این است

که او از خستگی

پیش من می‌نالد. 

پيام هاي ديگران ()        link        ٦ امرداد ۱۳٩٥ - بهنام (ابومجد)

فرمان هفتم

نیازی نیست فریاد بزنی متفاوتی،

خوب که باشی،

متفاوت خواهی بود. 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳ تیر ۱۳٩٥ - بهنام (ابومجد)

برای شیراز باعشق

نمی‌دانم در آرامش واگیردارت بود 
یا لهجه‌ی دلنشین مردمانت
یا خنکی نسیم شبانه‌ات 
یا ردپای پراکنده‌ی شعر و تاریخ در نقشه‌ی زیبایت،
تنها می‌دانم 
تکه‌ای از دلم را در تو جا گذاشته‌ام.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٧ خرداد ۱۳٩٥ - بهنام (ابومجد)

شادی مسری

جلوی پایش نگه داشتم، تشکر کرد و سوار شد. جلوتر چیزی حدود یک کیلومتر مسیر بود که یا باید پیاده می‌رفت یا منتظر می‌شد کسی مثل من سوارش کند. 

با لبخند سوار شد. 

از وجودش شادی لبریز بود. 

– دقت کردی آسمون چقدر زیباست امروز؟ عجب منظره‌ای شده، خطی که ابرها در افق ساختن. آسمون مثل نقاشی‌هایی که بچگی‌هامون می‌کشیدیم آبیه. 

– بله خیلی قشنگ شده این چند وقته...

– فقط آدم دلش می‌خواد ابرهای اون سمت کنار برن تا دماوند هم پیدا بشه. تصور کن چه منظره‌ای می‌شد این اتوبان و آسمون با دماوند. 

– قبلا یه بار دماوند از همینجا معلوم بود، همین یکی دو ماه پیش. 

پیچیدیم. همان چند ساختمان سر راه هم کنار رفتن و آسمان بزرگتری پیدا شد. 

– خدا رو شکر...

نگفت که من بشنوم. گفت که خودش بشنوه. همین بود که جمله‌اش به دلم نشست. 

آرام آرام از دلم، تمام وجودم شاد شد. 

پيام هاي ديگران ()        link        ٧ خرداد ۱۳٩٥ - بهنام (ابومجد)

فرمان ششم

سری را که برای آفریدگار به زمین می‌گذاری 

برای دیگری خم نکن. 

پيام هاي ديگران ()        link        ۳۱ فروردین ۱۳٩٥ - بهنام (ابومجد)

فرض که هزینه ندارد

بیا فرض کنیم من اشتباه می‌کنم و حق با توست. 

فرض کنیم دلیلی برای امیدواری وجود ندارد.

در سیاهی آسمان شب راز و رمزی نیست، و فردای آدمیان سیاه‌تر از امروز ماست. 

فرض که هزینه ندارد. 

فرض کنیم من عمری بر باورم به امید بمانم و تو عمری با اراده‌ی سستی‌ناپذیر راه را بر هر امید واهی ببندی. 

آن وقت روز مرگمان، کناره‌های لب‌های من پر از چین و چروک است، مثل پیشانی تو. 

چرا که من عمری با لبخند زیسته‌ام و تو عمری با پیشانی گره کرده. 

پيام هاي ديگران ()        link        ٢۸ اسفند ۱۳٩٤ - بهنام (ابومجد)

فرمان پنجم

اگر کسی تو را صاحب نظر دانست

مغرور نشو،

صاحب عمل بودن مهم است.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٤ مهر ۱۳٩٤ - بهنام (ابومجد)