زر نبرم خبر برم
سه جادوگر

سه جادوگر سر نفرین کردن آدم‌ها شرط‌بندی کردند. 

یک ماه بعد قربانی اول خودش را از صخره‌ای بلند پرت کرد. جادوگر پیروز با سرخوشی به حریفانش گفت: " نفرینش کرده بودم حرف‌هایی که دیگران پشت سرش می‌گویند را بشنود. آدم سخت‌جانی بود که یک ماه دوام آورد." 

یک سال بعد قربانی دوم تمام خانواده‌اش را در خانه حبس کرد، خانه را آتش زد و خود را به سنگی بسته در رودخانه غرق کرد. جادوگر دوم گفت: "نفرین حقیقی باید قربانی را آنقدر ناامید کند که نه تنها خودش که همه‌ی عزیزانش را هم بکشد. تعجبی هم نداشت، وقتی نفرین شده بود انگیزه‌ی واقعی هر کس برای هر کاری را ببیند و بداند."

چند سال بعد دو جادوگر سراغ همکارشان رفتند تا پیروزی‌شان را بپذیرد. او آنها را پیش قربانی سوم برد. 

آدمی نگران و عصبی که مدام از جایی به جای دیگری می‌رفت، پای چشم‌هایش را بی‌خوابی سیاه کرده بود و موهایش را نگرانی دایمی ریخته بود. 

جادوگر سوم گفت: "برای دنیای آدم‌ها مرگ زودرس، حتی اگر همراه همه‌ی عزیزان باشد، نفرین نیست. رهایی‌ست. او آنقدر ناامید نیست که خودش را بکشد. پس زنده می‌‌ماند و هر روز برایش دوزخی جانفرساست، 

کسی که نفرین شده باشد دیگر هرگز نتواند به کسی اعتماد کند. 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٧ بهمن ۱۳٩٥ - بهنام (ابومجد)

فرمان دهم

به حرمت غم‌های حقیقی جهان،
غم بیهوده نخوریم.

پيام هاي ديگران ()        link        ٢٦ دی ۱۳٩٥ - بهنام (ابومجد)

تک‌روی

تنها ، کنار دریاچه روی سطح شیبدار ساحل راه می‌رفتم. 

کوله‌باری بیش از ظرفیت یک نفر روی دوشم بود و راه رفتن را سخت می‌کرد. 

مسیر، انتخاب خودم بود. 

از زیبایی‌هایش و از طراوت دلچسبش کیف می‌کردم. 

شیب به سمت دریاچه تند شد، و راه باریک. 

بی‌خیال گفتم: برای من بی‌خطره. 

میانه‌ی راه ترسیدم: نکنه زمین بخورم؟

خشکم زده بود. 

کسی توی سرم گفت: می‌افتی و همه می‌فهمند، تا تو باشی تک‌روی نکنی. 

به خودم گفتم: بگذار زمین بخورم، بار و بنه‌ام توی دریاچه غرق شود و همه بخندند.

زندگی 

بدون تک‌روی،

بدون انتخاب،

چنگی به دل نمی‌زند.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳ آذر ۱۳٩٥ - بهنام (ابومجد)

فرمان نهم

هرگز

برای هیچ بنده‌ای

بد

نخواه. 

پيام هاي ديگران ()        link        ٥ آبان ۱۳٩٥ - بهنام (ابومجد)

آخر هر دست

آخر هر دست

همان‌طور که لذت بردشان

و کارت‌های خوبشان را می‌بردند،

بیرون می‌رفتم. 

قدم می‌زدم.

و با شعله‌ی فندکی که فکر می‌کردند سیگارم را روشن می‌کنم،

آس‌های پنهان کرده‌ام را می‌سوزاندم.

زمزمه می‌کردم:

"کسی که برد را به هر قیمتی نمی‌خواهد

با شکست

دوستانه قدم می‌زند."

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٦ مهر ۱۳٩٥ - بهنام (ابومجد)

ترس انتخاب

بر سر هزارراهی ایستاده‌ای

مبهوت

کدام راه به نیکی می‌رسد؟

دست که دراز می‌کنی به سوی دلخوشی‌ها

دورتر می‌شوند

و چون رهایشان می‌کنی

پیش چشمانت صف می‌کشند.

می‌ترسی انتخاب کنی و پشیمان شوی

اما بیشتر می‌ترسی

انتخاب نکنی

و توده‌ای بی‌شکل و نامفهوم 

باقی بمانی. 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۸ شهریور ۱۳٩٥ - بهنام (ابومجد)

فرمان هشتم

شاید اگر قرار بود خداوند پیامبر دیگری در زمین برانگیزد

این بار اینگونه خطابش می‌کرد:

وای بر آنها که نفرت می‌پراکنند، 

از هر گروهی که باشند. 

پيام هاي ديگران ()        link        ٢٩ امرداد ۱۳٩٥ - بهنام (ابومجد)

تصویر کوتاه ۱

سوار از راه دور رسید. 

اسبش را جلوی میخانه بست. 

یالش را نوازش کرد و گفت: "خیلی خسته‌ام، باش تا لبی تر کنم." 

اسب نگاهش کرد تا داخل شد. 

رو به اسب کناریش گفت:

از این‌ همه راهی که آمده‌ام،

از همه‌ی این دویدن‌ها

سخت‌تر

تحمل این است

که او از خستگی

پیش من می‌نالد. 

پيام هاي ديگران ()        link        ٦ امرداد ۱۳٩٥ - بهنام (ابومجد)

فرمان هفتم

نیازی نیست فریاد بزنی متفاوتی،

خوب که باشی،

متفاوت خواهی بود. 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳ تیر ۱۳٩٥ - بهنام (ابومجد)

برای شیراز باعشق

نمی‌دانم در آرامش واگیردارت بود 
یا لهجه‌ی دلنشین مردمانت
یا خنکی نسیم شبانه‌ات 
یا ردپای پراکنده‌ی شعر و تاریخ در نقشه‌ی زیبایت،
تنها می‌دانم 
تکه‌ای از دلم را در تو جا گذاشته‌ام.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٧ خرداد ۱۳٩٥ - بهنام (ابومجد)

شادی مسری

جلوی پایش نگه داشتم، تشکر کرد و سوار شد. جلوتر چیزی حدود یک کیلومتر مسیر بود که یا باید پیاده می‌رفت یا منتظر می‌شد کسی مثل من سوارش کند. 

با لبخند سوار شد. 

از وجودش شادی لبریز بود. 

– دقت کردی آسمون چقدر زیباست امروز؟ عجب منظره‌ای شده، خطی که ابرها در افق ساختن. آسمون مثل نقاشی‌هایی که بچگی‌هامون می‌کشیدیم آبیه. 

– بله خیلی قشنگ شده این چند وقته...

– فقط آدم دلش می‌خواد ابرهای اون سمت کنار برن تا دماوند هم پیدا بشه. تصور کن چه منظره‌ای می‌شد این اتوبان و آسمون با دماوند. 

– قبلا یه بار دماوند از همینجا معلوم بود، همین یکی دو ماه پیش. 

پیچیدیم. همان چند ساختمان سر راه هم کنار رفتن و آسمان بزرگتری پیدا شد. 

– خدا رو شکر...

نگفت که من بشنوم. گفت که خودش بشنوه. همین بود که جمله‌اش به دلم نشست. 

آرام آرام از دلم، تمام وجودم شاد شد. 

پيام هاي ديگران ()        link        ٧ خرداد ۱۳٩٥ - بهنام (ابومجد)

فرمان ششم

سری را که برای آفریدگار به زمین می‌گذاری 

برای دیگری خم نکن. 

پيام هاي ديگران ()        link        ۳۱ فروردین ۱۳٩٥ - بهنام (ابومجد)

فرض که هزینه ندارد

بیا فرض کنیم من اشتباه می‌کنم و حق با توست. 

فرض کنیم دلیلی برای امیدواری وجود ندارد.

در سیاهی آسمان شب راز و رمزی نیست، و فردای آدمیان سیاه‌تر از امروز ماست. 

فرض که هزینه ندارد. 

فرض کنیم من عمری بر باورم به امید بمانم و تو عمری با اراده‌ی سستی‌ناپذیر راه را بر هر امید واهی ببندی. 

آن وقت روز مرگمان، کناره‌های لب‌های من پر از چین و چروک است، مثل پیشانی تو. 

چرا که من عمری با لبخند زیسته‌ام و تو عمری با پیشانی گره کرده. 

پيام هاي ديگران ()        link        ٢۸ اسفند ۱۳٩٤ - بهنام (ابومجد)

فرمان پنجم

اگر کسی تو را صاحب نظر دانست

مغرور نشو،

صاحب عمل بودن مهم است.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٤ مهر ۱۳٩٤ - بهنام (ابومجد)

بیست و پنجم هر ماه

بیست و پنجم هر ماه، بعد اندکی تردید / راهی خیابانم رو به مغرب خورشید

راه می‌روم آرام گوشه‌ی خیابان‌ها / یاد سرو می‌افتم زیر شاخه‌ی هر بید

ذهن من دوباره پر از خاطرات رنگین‌ست / باز گوشه‌ی چشمم چشمه‌ای شد و جوشید

باز می‌رسم از دور تا به امن آغوشت / با تو درد دل دارم، برج مهربان سپید

تازه می‌کنم هر بار یاد روز همراهی / با هزار هزار افسوس، با هزار هزار امید

پيام هاي ديگران ()        link        ٢۳ خرداد ۱۳٩٤ - بهنام (ابومجد)

فرمان چهارم

به آنها گوش فراده

آدمیزادند، 

            تشنه‌ی همسخن. 

و تو نیز

         آدمیزادی

                نیازمند شنیدن. 

پيام هاي ديگران ()        link        ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ - بهنام (ابومجد)

یک سال نوی دیگر

چند وقت پیش سری به اینجا زدم و نوشته‌های گذشته را مرور کردم.

به ویژه حواسم به نوشته‌های آخر سالی‌ام جمع شد. 

دیدم هر سال با امید نشستم و آرزوهای خودم را برای سال نو نوشتم.

و هر سال دریغ از برآورده شدن آنها. 

نه زندان‌هایمان از بیگناهان خالی شد، نه درِ خانه‌های بسته و زندان‌شده باز شد، نه برادرکشی در خانه‌‌ی همسایه تمام شد. 

نه اینکه توقع معجزه می‌داشتم،

نه اینکه دیگر هیچ امیدی نداشته باشم،

نه اینکه تغییرهای آرام ولی پیوسته را ندیده گرفته باشم،

فقط از آرزوهای آخر سالی خسته شده‌ام. 

امسال آرزویی ندارم. فقط امیدوارم ۹۴ با روزهای خاکستری و سیاهش زود بیاد و زودتر بره. 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی‌نوشت:

وقتی باران بهاری شهر را مثل یک خانه‌تکانی همگانی تمیز می‌کرد، من هم حال و هوایم را با این ترانه نونوار کردم.

ترانه‌ی زیر سروده‌ی محمد صالح‌ علا است و در شماره‌ی نوروزی چلچراغ چاپ شده:

سینه‌ام دکان عطاری‌ست، دردت چیست؟ 

شنبلیله، رازیانه، شاهی و گشنیز

احله، آویشن، نبیذ سرخ شورانگیز 

سینه‌ام دکان عطاری‌ست، دردت چیست؟ 

تو اگر جسمت بهاران است اما جان تو پاییز

راه را گم کردی

عازم مسجد سلیمانی ولیکن می‌رسی تبریز

عاشقی تو، عاشقی تو 

من برای عاشق بی‌کس برای عاشق بی‌چیز

راه رفتن، گریه کردن زیر باران، می‌کنم تجویز. 

پيام هاي ديگران ()        link        ٢٩ اسفند ۱۳٩۳ - بهنام (ابومجد)

روزهای دلتنگی

یک دکه­‌ی سبز رنگ و رو رفته

صف بستن انتظار و دلتنگی

ده تا عددی که پل زدن تا تو

من، حال نگفتنی که می­‌فهمی.

سهم من از دنیای تو

                        تنها صدای تو شده. 

پيام هاي ديگران ()        link        ٢٢ بهمن ۱۳٩۳ - بهنام (ابومجد)

بسم الله

بگذار این وقفه

نه پایان روزمرگی شیرینم

که آغاز دوباره‌ی سفر باشد. 

برای یک آغاز دوباره آماده‌ام

به نام خدا. 

پيام هاي ديگران ()        link        ٢ دی ۱۳٩۳ - بهنام (ابومجد)

دعوت پرواز

آسمون داره بازم                 واسم چشمک می‌زنه

می‌گه پرواز هنوزم                سرنوشت و عشقمه

نمی‌دونه پر من                   خسته از شکستنه

نمی‌دونه که قفس               سرد و سخت از آهنه

پر من بسته شده               آره حتی توی خواب

به سراغم نمی‌آن              دیگه لحظه‌های ناب

میگه با پریدن از                  دلخوری جدا می‌شی

به یه سرزمین دور               می‌ری و رها می‌شی

آخه من کجا برم                  با دلی که دلخوره؟

به کی این درد و بگم            دلم از خودم پره؟

تو بگو چه فایده                   توی این پریدنه

وقتی که قفس هنوز            روی شونه‌ی منه؟

پيام هاي ديگران ()        link        ٢٧ آبان ۱۳٩۳ - بهنام (ابومجد)