زر نبرم خبر برم
نامه ای به یک هموطن

من تو را نه بیسجی خطاب می کنم ، نه سپاهی ؛ نه خشونت طلب نه متحجر .

چراکه  اولی ها بسیاری را به یاد انسانهای آزاده و بزرگی می اندازند که همه ی ما به بسیاری از آنان مدیونیم . بزرگان نهادی که قرار بود لشکر مخلص خدا و مدرسه ی عشق باشد ، نه مزدور حکومت .

و بقیه برچسبند ، من از برچسب ها خسته شده ام .

تو را هموطن خطاب می کنم . چراکه این نامی ست که هیچ کدام از ما حق ندارد از دیگری بگیرد.

تو شاید امروز تصور کنی . اگر ما را بزنی ، دستگیر کنی ، زیر بگیری ، ترور کنی و بکشی  پیروز خواهی شد .

 اما بر فرض که موفق شوی ، بر فرض بسیاری از ما حذف شوند و دیگران سکوت پیشه کنند ، آیا دلها به  تو مایل می شوند ؟

 آیا بر حق می شوی ؟ آیا اعتبار می یابی ؟

نه ! تو شمشیر در دست داری . چگونه می توانی پیروز نبرد  خون و شمشیر باشی ؟

ما بالاخره جامعه ای دیگر خواهیم ساخت . ( نه لزوما حکومتی دیگر )

در پیروزی ما هر کس به واسطه ی انسان بودنش حقوقی سلب نشدنی دارد .آزادی موهبت خدادادی همه ست نه گروهی محدود . تو شاید ما را در خیابان کتک بزنی ؛شاید در دادگاه های نمایشی ت تحقیرمان کنی ، شاید بی هیچ محکمه ای ما را بکشی اما در پیروزی ما حق داری که با تو مثل انسان رفتار کنند.حتی اگر مجرم باشی ، حتی اگر ظلم کرده باشی . 

در چنان روزی تو هم به حقانیت آرمان ما رای خواهی داد . 

اما اگر روزی ما پیروز شدیم و خشممان بر عقلمان غلبه کرد .اگر روز پیروزی ما به جای روز رحمت روز انتقام نام گرفت .  اگر خود قاضی و دادستان و مامور اجرای حکم شدیم . اگر حقوقت را نادیده گرفتیم ، حق را دیدیم  و زیر پا گذاشتیم .

 آنگاه و تنها آنگاه است که ما شکست خوردیم و تو پیروز شدی .

 من نه از سرکوب تو که از مثل تو بودن می ترسم.

-------------------------------------------

خبری اینجا هست :

                 تیتر یک - پوریا عالمی

                 به آب زندگانی برده ام پی - وبلاگ ملکوت

پيام هاي ديگران ()        link        ٢۸ دی ۱۳۸۸ - بهنام (ابومجد)

تاسوعا

تاسوعای حسینی

شامیان را دیدم که چهره دگرگون کرده بودند و به زور گاز از مردم اشک می گرفتند .

لشکریانشان

             نه دین داشتند و نه آزاده بودند .

پیروان حسین - از هر گروهی -  با دلی یک رنگ  پراکنده بودند .

کوفیان هنوز نامه می نوشتند

                           " کاش با تو بودیم .... "

    و آسمان قطره قطره ، نم نم

                                    اشک می ریخت .

پيام هاي ديگران ()        link        ٥ دی ۱۳۸۸ - بهنام (ابومجد)