زر نبرم خبر برم
بام زیبای تهران

شب است

آرام از سراشیب پای کوه بالا می­روی

آدم­ها را می­بینی

دسته دسته می­گذرند

و با هم بودنشان

سرما را از یادشان می­برد.

بی­خیال نفس می­کشی،

دغدغه­ها را گذاشته­ای پایین کوه بمانند.

بالاتر، جایی رو به شهر می­نشینی

شاید آسمان پرستاره نباشد

اما روی زمین دریایی از ستاره ریخته­اند

ستاره­های رنگارنگ،

دور و نزدیک.

آن خانه­ی دوردست را می­بینی؟

شاید چراغش سال­ها باشد که خاموش شده است

اما نورش به تو که دوردستی می­رسد.

شاید در فضای خالی میان خانه­ها

دل­هایی گرم شده باشند

-چراغ­هایی روشن شده باشند-

و تو هنوز ندانی.

شاید

شاید در میان این ستاره­های رنگارنگ نیز

موجوداتی زنده یافت شوند.

زندگانی که روزمرگی­شان را هدفی و عشقی روشن کرده است.

که لبخند می­زنند

و پشت نگاه­ِشان خنجری پنهان نیست.

نه

تو در این جهان تنها نیستی

در میان این ستارگان رنگارنگ نیز

زندگانی یافت می­شوند. 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۱ دی ۱۳٩٢ - بهنام (ابومجد)