زر نبرم خبر برم
۱ - ماسک

از کنار مغازه‌ای می‌گذشتم . توی ویترین مغازه ماسک خنده‌داری توجهم رو به خودش جلب کرد . کمی بیرون مغازه ایستادم و سیر بهش خندیدم . بعد رفتم داخل و بدون اینکه اندکی چک و چونه بزنم از مغازه‌دار خریدمش .

     روزی در میان جمع دوستانه‌ای که کنار هم بودیم ناگهان ماسک رو از کیفم بیرون آوردم و به صورتم زدم ؛ همه خندیدیم و خوش بودیم .

     دفعه‌ی بعد توی خونه نشسته بودم که بیاد ماسک افتادم . گذاشتمش روی صورتم . با  بابا و مامان ؛ خواهر‌ها و برادرم مدت ها به اون قیافه ی مسخره می‌خندیدیم .

     یادم میاد زمانی رو که دلم گرفته بود توی آینه نگاه می‌کردم . ماسک رو از جیبم در‌آوردم . وقتی روی صورتم بود غصه هام فراموشم می‌شد و با دلی شاد می‌خندیدم .

     کم کم بهش عادت کردم . پیش دوستام ٬ جلوی خانواده ٬ توی دانشگاه ٬ توی خیابون ٬ حتی ... حتی وقتی خودم بودم و خودم و حالا حتی شب‌ها موقع خواب هم ماسک رو از صورتم جدا نمی‌کنم . همه چیز خوبه ما میتونیم کلی بخندیم فقط...

                  فقط یه مشکل کوچیک وجود داره

                  دلم تنگ شده ٬ کسی قیافه ی واقعی منو ندیده ؟

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

امروز روز تولد اولین معلم زندگیمه. بسیارند حرف ها و باورها و کارهایی که او به من یاد داد . شاید هیچ‌وقت این نوشته رو نخونه ولی بهر حال دوست دارم بگم :

معلم ٬ دوست٬ پدر عزیز !

                                تولدت مبارک !  

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱ اسفند ۱۳۸٥ - بهنام (ابومجد)