تک‌روی

تنها ، کنار دریاچه روی سطح شیبدار ساحل راه می‌رفتم. 

کوله‌باری بیش از ظرفیت یک نفر روی دوشم بود و راه رفتن را سخت می‌کرد. 

مسیر، انتخاب خودم بود. 

از زیبایی‌هایش و از طراوت دلچسبش کیف می‌کردم. 

شیب به سمت دریاچه تند شد، و راه باریک. 

بی‌خیال گفتم: برای من بی‌خطره. 

میانه‌ی راه ترسیدم: نکنه زمین بخورم؟

خشکم زده بود. 

کسی توی سرم گفت: می‌افتی و همه می‌فهمند، تا تو باشی تک‌روی نکنی. 

به خودم گفتم: بگذار زمین بخورم، بار و بنه‌ام توی دریاچه غرق شود و همه بخندند.

زندگی 

بدون تک‌روی،

بدون انتخاب،

چنگی به دل نمی‌زند.

(آذر۹۵)

/ 0 نظر / 23 بازدید